تبلیغات
حرفای نگفته...

اینجا حریم من است حریم قلب کوچکم!


قفس تنهایی من و حرف های ناگفته ام...


کسی دلش برایم نسوزد


من این قفس را دوس دارم و تنهایی ام را


تنهایی...


تنها اتفاق این روزهای من است...

 



تاریخ : یکشنبه 6 مهر 1393 | 10:53 ق.ظ | نویسنده : Shervin | نظرات
شاید هنوز نمیدانی چه جایگاهی در قلبم داری

شاید هنوز نمیدانی که چقدر برایم عزیزی

که هنوز هم گهگاهی حس میکنم دلگیری ، حس میکنم از زندگی سیری

شاید هنوز نمیدانی به عشق تو در این دنیا ماندنی شده ام

اگر تو را نمیدیدم همان روز رفتنی شده بودم

گاهی حس میکنم خسته ای ، عشقم را باور نداری و دلشکسته ای

شاید هنوز نمیدانی با تو به باور عشق رسیدم ، هنوز به زیبایی تو در این دنیا ندیدم

گلی مثل تو را که دیدم از شاخه نچیدم ، تو را از ریشه در باغچه قلبم کاشتم 

من این حس را داشتم که همیشه برایم سبز میمانی 

تو به امید این عشق است که در قلبم همیشه میمانی

شاید هنوز نمیدانی قلبم را به نام تو کرده ام 

هم احساس با احساس توام و همراه با نفسهای تو

شاید هنوز نمیدانی کسی نتوانسته دلم را از آن خودش کند 

قلبی که برای تو میتپد چطور میتواند گرفتار کسی دیگر شود

و این روز ها و شبها و حال و روز من ، این دل با این انتظار و بی قراری های من 

این لحظه و عشق و هوای نفسهای من با تو چه دلنشین است

آن غم و غصه ها ، آن تنهایی و بی وفاییها ، آن ها که دلم را شکستند

آنها که قدرم را نداستند و رفتند ؛همه رفتند و رفتند

گذشت و گذشت تا رسیدم به تویی که باعث شدی همه چیز را از یاد ببرم

و حالا این تویی که میشوی حسرتی در دلهای دیگران

این تویی که میشوی آرزویی برای دیگران ، این تویی که میشوی عشقمو و تمام وجودم

این افتخاریست برای قلب من ، من از آغاز هم با تو بودم

شاید هنوز نمیدانی خیلی چیزها را ، هنوز نمیدانی راز و این دل ناچیز را 

هر چه باشد ، هر چه باشم،با توام و همیشه همراه تو ، یک عمر گرفتار تو 

شاید هنوز نمیدانی که در این فصل انتظار به انتظارت 

روبروی پنجره چشمانت نشسته ام و 

میشمارم تک تک شبنم هایی که بر روی شیشه چشمانت جاریست

آرام باش ، شاید هنوز نمیدانی از عشقت دیوانه شده ام

شاید هنوز نمیدانی این شعر را برای تو سروده ام

To Rihanna 


تاریخ : یکشنبه 30 خرداد 1395 | 07:37 ب.ظ | نویسنده : Shervin | نظرات
از دریا گرفتمت
زیباترین ماهیه دریا بودی...
آزادیِ عمل داشتی
و هر كجا اراده میكردی میرفتی
با هر كدام از ماهی ها كه دلت میخواست،تا آن سرِ دنیا شنا میكردی...
خودخواه بودم...دستِ خودم نبود...
انداختمت داخلِ تُنگم و صبح تا شب دست و پا زدنت را با لذت تماشا كردم...
برای من عاشقی را تعریف نكرده بودند...
گفتند محدودش كن
محدودت كردم
خواستم جبران كنم،دیدم آمدی روی آب...
گاهی چه زود دیر میشود...

Rihanna sh


تاریخ : پنجشنبه 27 خرداد 1395 | 03:33 ق.ظ | نویسنده : Shervin | نظرات
خوبی؟ از آن سوال های مبهم است.
یعنی از آن  سوال هایی که خیلی مهم است چه کسی آن را بپرسد.
مثلا زیور خانوم، زنِ حسن آقای بقال، وقتی از آدم می پرسد خوبی؟ برایش مهم نیست تو خوبی یا نه. فقط می خواهد چند لحظه تو را معطل کند که حسابی وراندازت کند تا فردا شب که با صغری خانوم مشغول چانه زنی ست، حرفی داشته باشد برای گفتن که: 
دختر فلانی را دیدم امروز. ماشالله چه بزرگ شده. شوهر نکرده؟
یا مثلا همکلاسیت وقتی می گوید خوبی؟ کاری به خوب بودن یا نبودنت ندارد. فقط می خواهد قبل از اینکه توی رویت در بیاید که فلان جزوه را بده، حرفی زده باشد.
آدم‌هایی هم هستن که سال به دوازده ماه، خبری ازشان نمی شود. اما یک شب بی هوا می بینی پیام دادند: سلام، خوبی؟
اینجور وقت ها بهتر است فقط بگویید ممنون.  چون این ها هم، اصل حالتان برایشان مهم نیست.  پیام بعدی شان حاکی از "یه زحمتی برات داشتم" است را که ببینید، منظورم را متوجه می شوید.
میان این همه "خوبی؟" که هرروز از کلی آدم می شنوید اما، بعضی‌هایشان رنگ دیگری دارند.
همان‌هایی که اگر در جوابشان بگویید: "ممنون"، بر می دارند می گویند: ممنون که جواب "خوبی؟" نیست.
همان‌هایی که وقتی شروع به حرف زدن می کنند، بین " سلام، خوبی؟" با جمله بعدی شان، کلی فاصله می‌افتد.
فاصله ای که پر شده از حرف های تو که: نه خوب نیستم.  که نمی دانم چه مرگم است، که حالم گرفته ست، که حواست به من هست؟، که باور کن دلم دارد می ترکد.
و بعد چشم باز می کنی و می بینی ساعت ها گذشته،  تو همه خوب نبودن هایت را به او گفتی و او حالا، دوباره می پرسد: خوبی؟ و تو این بار، با خیال راحت میگویی: خوبم ...
این آدم ها
این آدم ها... اگر از این آدم ها دور و برتان هست، یادتان باشد که خودشان مدت هاست منتظر شنیدن یک "خوبی؟" واقعی هستند

Rihanna sh 


تاریخ : دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 | 08:56 ب.ظ | نویسنده : Shervin | نظرات
خنده های تو اند
.
یا آرزو های من...!؟ 



تاریخ : شنبه 28 فروردین 1395 | 10:38 ب.ظ | نویسنده : Shervin | نظرات
من آن آدمی که شما فکر می کنید، نیستم. حتی آن آدمی که خودم فکر می کنم هم. تنهایی را بیشتر از حضور در شلوغی دوست دارم. دلم نمی خواهد به کسی زنگ بزنم، حال کسی را بپرسم، روزنامه بخوانم و یا حتی بدانم که تیم محبوبم در فوتبال چه خاکی بر سرم می کند. اما چه کنم. هر جا می روم خبر است و خبر. این روزها نه چیزی خوشحالم می کند و نه ناراحت. احساس سنگ مرده ای را دارم که در مسیر رودخانه ای افتاده است. نه برایش سنگ های دیگر مهم  است، نه اینکه در رودخانه است و نه حتی اینکه چه چیزی به آن گیر می کند. البته اگر از این موضوع بگذریم که فقط آشغال ها گیر می کنند. نمی دانم و نمی خواهم بدانم که قبل از سنگ بودن، چه بوده ام. حتی زحمت به خاطر آوردنش را هم به خودم نمی دهم. تنها چیزی که می دانم این است که هر روز، موجی می آید و مرا به سویی سُر می دهد. می روم به آن طرفی که نمی خواهم. بعضی وقت ها پیش خودم فکر می کنم که ای کاش سنگ ساده ای بودم. زیر یک درخت کاج، یا بالای یک مزار بی نشان و یا حتی یک آجر از یک ساختمان بلند. شاید هم روزی بوده ام و دستان بازیگوش کودکی ، مرا به سوی این حرکت بی انتها پرتاب کرده است. چه میدانم. این روزها پر از هیچ های ناگفته ام. پر از نبودن های بی دلیل، پر از حرکت از سمتی به سمتی. بدون اینکه بدانم. بدون اینکه بخواهم. 
آهای آدم ها. من آن آدمی که شما فکر می کنید، نیستم!

مرتضی_برزگر
.



تاریخ : دوشنبه 16 فروردین 1395 | 07:18 ب.ظ | نویسنده : Shervin | نظرات
خیلى دلم میخواست یه روز صبح از خواب بلندشى تلفن و بردارى بگى بیا . بگم هان؟ بگى وسایلت و جمع كن بیا. نصف خونه مال من نصفش برا تو ، كار به كار هم نداریم تو اون ور تنها باش من این ور ، تنهایى دوتاییش خوبه. بگم نه نمیتونم تلفن و قطع كنم . شمارت و از حفظ بگیرم ، بردارى تلفن و بگى خب كِى؟ بگم الان . جمع كنم خودم و با تو رو تو یه چمدون پاشم بیام دم در خونت هرچى زنگ بزنم برندارى . سرایدارِ بگه نیستش رفته ، با كى كار دارین؟ بگم همون كه رفته!! بگه نیستش رفته! بگم ولى آخه قرار نبود؟ بگه خب هیچكى نمیگه كه میره یه روز از خواب پامیشى میبینى نیست ، پس رفته. بگم یعنى چهارسال صبر كنم دوباره؟ بگه نه فقط یه بار تو كل زندگیت میاد اگه نگهش داشتى كه داشتى اگه نه كه رفته به امون خدا ، میگن كلا عشق یعنى بش نرسى مابقى چیزاى دیگس به اسم عشق و عاشقى تو پاچمون میره. بگم دستمال دارى؟ بگه تو جیب راستتِ. بگم الو؟؟؟ كجاایى؟؟ بگى اومدى؟ بلرزم از سرما بگم اره . باز كن یخ زدم. بگى نمیتونم ، بپرسم چرا؟ بگى چون رفتم . بگم مگه قرار نبود؟ بگى قرارِ ؟ بگم خودت گفتى . بگى دریر اومدى. بگم ماشین پنچر شد ، شیر آب باز موند ، دزد زد تو سرم ، بچم رو گاز موند ، كافكا دنبالم كرد ، پام پیچ خورد وسط شمارش احشام ، سالوادور دالى گشنش بود غذا كم اومد ، سوپرماریو وسط كار اختلاس كرد ، رفتم سر جُردَ... بخندى بگى بیا بالا . سرایدارِ بگه رفت تو پاچت. #رویاپارسا

تاریخ : جمعه 9 بهمن 1394 | 01:18 ق.ظ | نویسنده : Shervin | نظرات
خسرو شکیبایی: ماهی مون هی میخواست یه چیزی بگه تا دهنشو باز میکرد آب میرفت تو دهنش و نمیتونست بگه... دست کردم تو آکواریوم و درش آوردم شروع کرد از خوشحالی بالا و پایین پریدن.. دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو، انقد بالا پایین پرید خسته شد خوابید...!!  دیدم تا خوابه بهترین موقست بذارمش توی آکواریوم ولی الان چند ساعته بیدار نشده.. یعنی فک کنم بیدار شده دیده انداختمش اون تو قهر کرده خودشو زده به خواب...!!  این داستان رفتار ما با بعضی از آدم های اطراف مونه... دوسشون داریم... دوسمون دارن...  ولی اونارو نمیفهمیم!!!!  فقط تو دنیای خودمون داریم بهترین رفتار رو با اونا میکنیم..!

تاریخ : جمعه 9 بهمن 1394 | 01:16 ق.ظ | نویسنده : Shervin | نظرات
. میدانی ؟! از این عاشقانه های كلاسیك و خز و خیل بدم می آید! بقول اطرافیان همه اش تكراری میشود! ما نمیگذاریم بشود خب! اصلا بشود!الان كه تكراری و عادی نیست پس بگذار با دیوانگیِ خودمان عاشقی كنیم ! گورِ پدرِ حرف دیگران ! مثلا جای شعر های قدیمی كه میگوید نرگس چشم تو نگذاشت نمیدونم چی چی شعر هایی كه دوست دارم بخوانم برایت! مثلا بخوانم : حسود نیستم اما كسی بغیر خودم غلط كند كه بخواهد رغیب من باشد! یا مثلا جای نشستن توی كافه های رمانتیك شهر بیاییم از میدان راه اهن تا تجریش پیاده رو های ولیعصر را قدم بزنیم و چرت بگوییم و بخندیم ! گور پدرشان بگذار چپ چپ نگاه كنند! یا اینكه ساعتها باهم روی نیمكت پارك بنشینیم و یكی از هندزفری ها توی گوش تو باشه و یكیش توی گوش خودم! یا مثلا اینطور كه همه دختر پسر ها موتور و ماشین سوار میشوند نباشیم! بیا سوار اتوبوس شیم! یا توی زمستون زنگ بزنم بدون هیچ دلیل بگم: چنارای ولیعصر منتظرن با یه عالمه برف ... بعد با تردید بپرسم: میای که؟! در جوابم بدون مکث بگویی: یه جفت دستکش میارم فقط،یه لنگه تو یه لنگه من . . . سر اینکه دستای گره شدمون توی جیب کی باشه بعدا تصمیم میگیریم . . .! اینكه توی سرمای سگ كش زمستان باهم بستنی بخوریم! اینكه خودت را لوس كنی! اینكه حرصم را در بیاوری و اخرش بگویی: | دوس داشتم به تو چه | اینكه پایه دیوانگی باشی هی نگویی زشت است! اینكه باهم تاب سوار شیم! اینكه . . . اینكه پا به پای دیوانگی ام دیوانه باشی! توی زندگی همه حتی خودمان هم مشكلات هست! اینها رویا نیست اینها دیوانگیست! دیوانه ها فرق دارند ! چیزهایی به نظرشان میاید كه به نظر دیگران نمیآید و چیزهایی به نظرشان نمیآید كه به نظر دیگران میآید!! مشكلات بین زن و مرد همیشه بوده و هست اما چقدر تونست دیوانه باشند و اهمیت ندن و خوش بگذرونن ....... نمیدانم! هیچوقت از اینكه دیوانه بودم پشیمان نشدم! از اینكه مثل دیگران كپی پیس نبودم!

تاریخ : جمعه 9 بهمن 1394 | 01:14 ق.ظ | نویسنده : Shervin | نظرات
.داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم.... . یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد... . به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ... . فقط زیر سوال آخر نوشته بود: . «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. . حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.» . چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.گفت: . «اون بیستی که دادی خیلی چسبید»... . گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.»... . خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» ... . عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم. . گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»... . نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. . نشست کنارم. . دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود،...... . فقط سرد بود...

تاریخ : جمعه 9 بهمن 1394 | 01:08 ق.ظ | نویسنده : Shervin | نظرات
یکبار برایم نوشتی دوستت دارم ... من هزار بار خواندمش ... هزار بار ضربان قلبم بالا گرفت ... هزار بار نفس در سینه ام برید ... هزار بار در وجودم ریشه کرد ... انگار که هزار بار شنیده ام انگار که هزار بار نوشته ای ... یکبار در آغوشت کشیدم ... هزار بار خوابش را دیدم ... هزار بار تب کردم ... هزار بار آرام گرفتم انگار که هزار بار در آغوشم بوده ای ... تو یکبارنبودی ... من هزاربار دنبالت گشتم ... هزار بار خاموش بودی ... هزار بار به در بسته خوردم ... هزار بار دلم گرفت انگار که تمام هزارانم را باخته باشم ... و اما یکباره در دلم فرو ریختی و من که تو را هزار بار زندگی کرده بودم هزار بار مردم ... تو همیشه همان یک بودی ، یک دوستی ، یک تب ، یک رابطه ، یک تجربه ، یک عشق ... و این من بودم که از یک ، هزار ساخته بودم ...

تاریخ : جمعه 9 بهمن 1394 | 01:04 ق.ظ | نویسنده : Shervin | نظرات
این شعر را برای تو گفته‌ام اما هزار نفر دیگر می‌توانند آن را بخوانند هر یک برای یک نفر دیگر این پنجره را برای تو باز کرده‌ام اما هزار نفر دیگر می‌توانند از آن سرک بکشند هر یک برای دیدن یک نفر دیگر برف روی گیسوان من اما تنها برای تو می‌بارد و هیچ هزار نفر دیگری نمی‌توانند این‌گونه که دوستت دارم دوستت بدارند . . «سید حبیب نظاری»

تاریخ : جمعه 9 بهمن 1394 | 01:02 ق.ظ | نویسنده : Shervin | نظرات
مردی شبی را در خانه ای روستایی می گذراند ؛ پنجره های اتاق باز نمی شد . نیمه شب احساس خفگی کرد و در تاریکی به سوی پنجره رفت اما نمی توانست آن را باز کند . با مشت به شیشه پنجره کوبید ، هجوم هوای تازه را احساس کرد ... و سراسر شب را راحت خوابید. صبح روز بعد فهمید که شیشه کمد کتابخانه را شکسته است و همه شب ، پنجره بسته بوده است...! او تنها با فکر اکسیژن ، اکسیژن لازم را به خود رسانده بود !!! افکارتان زندگی شما را می سازند ؛ مواظب افکارتان باشید.

تاریخ : جمعه 9 بهمن 1394 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : Shervin | نظرات
سکوت با آدم ها برای من یک زنگ خطر است. طبق ِ عادت، اگر سکوتم با آن ها طولانی شود؛ روزهای متعدد و بعد بکشد به هفته های متعدد، ارتباطم را تمام می کنم. برای آنکه نرسد به آنجایی که سکوتمان عادت بشود و حرف های ناگفته مان را به آدم دیگری بگوییم. آدم هایی که حرف نمی زنند ممکن است فکر های ترسناکی بکنند. این ها همه من را اذیت می کند. برای همین دوست دارم روزمره ترین اتفاق های زندگی ام را برایش تعریف کنم. از خاطره ها، دستاورد ها، ضعف ها و هرچیز ژانگولری که با عث شده خنده ام بگیرد برایش حرف بزنم یا بنویسم ولی سکوت نکنم. سکوت برایم مثل ِ آرامش ِ قبل از طوفان است.وقتی سکوتم با ادم ها طولانی شود همه چیز را تمام می کنم چون یعنی ما رسیده ایم به جایی که که خسته شدیم...

تاریخ : جمعه 9 بهمن 1394 | 12:55 ق.ظ | نویسنده : Shervin | نظرات
من چند سال پیش دیوانه وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم، عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته استکانی میزد،وپانزده سال از خودم بزرگتر بود،اون هر روز به خونه پیرزن همسایه میومد تا پیانو یادبگیره، از قضا زنگ خونه پیرزن خراب بود، ومعشوقه دوران کودکی من زنگ خونه مارو میزد،منم هر روز با یه دست لباس اتوکشیده میرفتم پایین و درو واسش باز میکردم، اونم میگفت: ممنون عزیزم، لعنتی چقدر تو دل برو میگفت عزیزم! پیرزن همسایه چندماهی بود که داشت آهنگ « دریاچه قو» چایکوفسکی رو بهش یاد میداد خوشبختانه به اندازه کافی بی استعداد بود تا نتونه آهنگ رو بزنه، بهرحال تمرین رو بی استعدادیش چربید و داشت کم کم یاد میگرفت...اما پشت دیوار حال وروز من چندان تعریفی نداشت، چون میدونستم پیرزن همسایه فقط بلده همین آهنگ رو یاد بده و بعداز این کلاس تمام میشه واسه همین دست بکار شدم ویه روز با سادیسمی تمام یواشکی ده صفحه از نتهای آهنگ رو کش رفتم ونت هارو جابجا کردمو دوباره سرجاش گذاشتم روز بعد و روزهای بعد دختره اومد وشروع کرد به نواختن دریاچه قو،شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار میزدن وپیرزن جیغ میکشید روح چایکوفسکی هم توی گور لرزیدتنها کسی که لذت میبرد من بودم پیرزن چون هوش وحواس درست حسابی نداشت متوجه نشد.همه چیز خوب بود هرروز صدای زنگ در وممنون عزیزم های هرروز.وصدای بد پیانو. تااینکه یه روز پیرزن مرد فکرکنم دق کرد،بعداز اون دیگه اون دختررو ندیدم تا بیست سال بعد، فهمیدم توی شهرکنسرت تکنوازی پیانو گذاشته یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش.اما دیگه لاغر نبود،عینکی هم نبود، تمام آهنگارو با تسلط کامل زد تا رسید به آهنگ آخر، دیدم همون برگه های نت تقلبی رو گذاشت روی پیانو، اینبار علاوه بر روح چایکوفسکی و روح پیرزنه تن خودمم داشت میلرزید، دریاچه قو رو به مضحکیه هرچه تمام اجراکرد، وقتی تموم شد سالن رفت روی هوا از صدای تشویقها. از جاش بلندشد وتعظیم کرد واسم آهنگ رو گفت اما اسم آهنگ دریاچه قو نبود...اسمش شده بود....✨« وقتی که یک پسر بچه عاشق می شود"✨ ✨وودى آلن✨

تاریخ : سه شنبه 29 دی 1394 | 01:08 ب.ظ | نویسنده : Shervin | نظرات
خیلى دلم میخواست یه روز صبح از خواب بلندشى تلفن و بردارى بگى بیا .
بگم هان؟
بگى وسایلت و جمع كن بیا.
نصف خونه مال من نصفش برا تو ، كار به كار هم نداریم تو اون ور تنها باش من این ور ، تنهایى دوتاییش خوبه.
بگم نه نمیتونم تلفن و قطع كنم .
شمارت و از حفظ بگیرم ، بردارى تلفن و بگى خب كِى؟ بگم الان .
 جمع كنم خودم و با تو رو تو یه چمدون پاشم بیام دم در خونت هرچى زنگ بزنم برندارى .
سرایدارِ بگه نیستش رفته ، با كى كار دارین؟
بگم همون كه رفته!!
بگه نیستش رفته! 
بگم ولى آخه قرار نبود؟ 
بگه خب هیچكى نمیگه كه میره یه روز از خواب پامیشى  میبینى نیست ، پس رفته. 
بگم یعنى چهارسال صبر كنم دوباره؟
بگه نه فقط یه بار تو كل زندگیت میاد اگه نگهش داشتى كه داشتى اگه نه كه رفته به امون خدا ، میگن كلا عشق یعنى بش نرسى مابقى چیزاى دیگس به اسم عشق و عاشقى تو پاچمون میره.
بگم دستمال دارى؟ 
بگه تو جیب راستتِ. بگم الو؟؟؟ كجاایى؟؟ بگى اومدى؟ 
بلرزم از سرما بگم اره . باز كن یخ زدم. 
بگى نمیتونم ، بپرسم چرا؟
بگى چون رفتم . 
بگم مگه قرار نبود؟
بگى قرارِ ؟
بگم خودت گفتى . 
بگى دریر اومدى.
بگم ماشین پنچر شد ، شیر آب باز موند ، دزد زد تو سرم ، بچم رو گاز موند ، كافكا دنبالم كرد ، پام پیچ خورد وسط شمارش احشام ، سالوادور دالى گشنش بود غذا كم اومد ، سوپرماریو وسط كار اختلاس كرد ، رفتم سر جُردَ...
بخندى بگى بیا بالا . 
سرایدارِ بگه رفت تو پاچت. 


تاریخ : یکشنبه 27 دی 1394 | 01:37 ق.ظ | نویسنده : Shervin | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

تعداد کل صفحات : 7 ::      1   2   3   4   5   6   7