تبلیغات
حرفای نگفته... - این روزها...
حرفای نگفته...

این روزها
باتووو!!!!
بـه وسـعـت تـمـام نـداشـتـه هـایـم،
حـرف دارم… 
امـا مـجـالـی نـیـسـت تـا بـنـشـیـنـی بـه پـای ایـن هـمـه حـرف، 
دلـم تـنـگ اسـت، 
فـقـط بـرای حـرف زدن بـا تـو… 
دیـگـر نـمـیـدانـم چـه کـنـم، یـا چـه بـگـویـم… 

خـسـتـه ام، 
کـمـی هـم بـیـشـتـر… فـراتـر از تـصـورت… 
سـخـت اسـت بـرایـم تـوصـیـفـش… 
تـا بـه حـال نـمـیـدانـم، 
دیـده ای درمـانـدگـی و بـی قـراری هـای من را یـا نـه…؟ 
بـغـض فـرو خـورده در گـلـویـم 
بـهـانـه گـیـری هـای دل بـی قـرارم 
و یـا…غـم نـهـفـتـه در نـگـاهـم،… 
کـه بـه خـدا قـسـم، 
هـیـچ یـک از ایـن هـا، دیـدن نـدارد… 
باهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم . . . 


بیــــا 
باید امشب جور دیگر نگریست 
جور دیگر گونه ای دیگر گریست 
و حالا من به آرامش خواهم رسید 
اما بدون تو آرامشی که دیگران آن را به این نام میخوانند 
اما من آن را فلاکتی میخوانم و بس 
اینجا شادی برای من معنا ندارد هنوز سردرگمم که آیا تورا فراموش کنم یا نه 
آیا به امید روزی بنشینم که تو مرا میبینی یا نه 
اینجا فقط تنهایی و غم و انتظار معنا دارد 
تاریک است و بی روح 
حتی پرنده ای در آن پر نمیزد 
حتی صدای خنده ی کودکی شنیده نمی شود 
فقط صدای ناله ی من گاه گاه بلند می شود 
که تو را می خواند

نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد 1394 ساعت 06:57 ب.ظ توسط Shervin نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت