تبلیغات
حرفای نگفته... - هعی...
حرفای نگفته...

خسرو شکیبایی: ماهی مون هی میخواست یه چیزی بگه تا دهنشو باز میکرد آب میرفت تو دهنش و نمیتونست بگه... دست کردم تو آکواریوم و درش آوردم شروع کرد از خوشحالی بالا و پایین پریدن.. دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو، انقد بالا پایین پرید خسته شد خوابید...!!  دیدم تا خوابه بهترین موقست بذارمش توی آکواریوم ولی الان چند ساعته بیدار نشده.. یعنی فک کنم بیدار شده دیده انداختمش اون تو قهر کرده خودشو زده به خواب...!!  این داستان رفتار ما با بعضی از آدم های اطراف مونه... دوسشون داریم... دوسمون دارن...  ولی اونارو نمیفهمیم!!!!  فقط تو دنیای خودمون داریم بهترین رفتار رو با اونا میکنیم..!
نوشته شده در جمعه 9 بهمن 1394 ساعت 02:16 ق.ظ توسط Shervin نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت