تبلیغات
حرفای نگفته... - رفت تو پاچت...
حرفای نگفته...

خیلى دلم میخواست یه روز صبح از خواب بلندشى تلفن و بردارى بگى بیا . بگم هان؟ بگى وسایلت و جمع كن بیا. نصف خونه مال من نصفش برا تو ، كار به كار هم نداریم تو اون ور تنها باش من این ور ، تنهایى دوتاییش خوبه. بگم نه نمیتونم تلفن و قطع كنم . شمارت و از حفظ بگیرم ، بردارى تلفن و بگى خب كِى؟ بگم الان . جمع كنم خودم و با تو رو تو یه چمدون پاشم بیام دم در خونت هرچى زنگ بزنم برندارى . سرایدارِ بگه نیستش رفته ، با كى كار دارین؟ بگم همون كه رفته!! بگه نیستش رفته! بگم ولى آخه قرار نبود؟ بگه خب هیچكى نمیگه كه میره یه روز از خواب پامیشى میبینى نیست ، پس رفته. بگم یعنى چهارسال صبر كنم دوباره؟ بگه نه فقط یه بار تو كل زندگیت میاد اگه نگهش داشتى كه داشتى اگه نه كه رفته به امون خدا ، میگن كلا عشق یعنى بش نرسى مابقى چیزاى دیگس به اسم عشق و عاشقى تو پاچمون میره. بگم دستمال دارى؟ بگه تو جیب راستتِ. بگم الو؟؟؟ كجاایى؟؟ بگى اومدى؟ بلرزم از سرما بگم اره . باز كن یخ زدم. بگى نمیتونم ، بپرسم چرا؟ بگى چون رفتم . بگم مگه قرار نبود؟ بگى قرارِ ؟ بگم خودت گفتى . بگى دریر اومدى. بگم ماشین پنچر شد ، شیر آب باز موند ، دزد زد تو سرم ، بچم رو گاز موند ، كافكا دنبالم كرد ، پام پیچ خورد وسط شمارش احشام ، سالوادور دالى گشنش بود غذا كم اومد ، سوپرماریو وسط كار اختلاس كرد ، رفتم سر جُردَ... بخندى بگى بیا بالا . سرایدارِ بگه رفت تو پاچت. #رویاپارسا
نوشته شده در جمعه 9 بهمن 1394 ساعت 01:18 ق.ظ توسط Shervin نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت