تبلیغات
حرفای نگفته... - انتظار...
حرفای نگفته...

پادشاهی در زمستان به یکی از نگهبانان گفت:سردت نیست؟
نگهبان گفت:عادت دارم.
پادشاه گفت:می گویم برایت لباس گرم بیاورند اما فراموش کرد.
صبح جنازه ی نگهبان را دیدند که روی دیوار نوشته بود: من به سرما عادت داشتم اما وعده ی لباس گرم تو مرا ویران کرد...
 

نوشته شده در یکشنبه 6 مهر 1393 ساعت 10:13 ق.ظ توسط Shervin نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت